Taking too long? Close loading screen.

دست نویس هایم

جمعه ای با تو
جمعه ای با تو

آنچه در جمع حضورت معنا شد تنها اشاره ای به سایه ای ز آفتاب شد نقش نگار جمال نوشین لعل و شیرین بیان جز با خیال نگاهی به رسم وفا شد یادی ز قامت زیبای دلربای دوست هر روز و شب به حرف الف ختم شد از عهد که بگذریم به صبا می سپارمش غافل

شب عبور
شب عبور

سقف آسمان دلم شکافت… بی خواب از ملالت… و بی گناه در ایمانت… خون بر عشق جاری شد… اشکم به مشک رسید… … من همان تشنه سرزمین چشمانت… تو همان لیلای خَمّار مستانت… من همین دلشده نشسته به نگاه… تو همین حیرانی آفتاب ناگاه… من خاک کفر به باد بلا سپرده ام… تو هفت فلک

مینای آینه
مینای آینه

لحظاتی سبز در آسمان غروب یافته در پهنای افق به سادگی همین نگاه های شیرین به بوسه های معطر گاه و بی گاه به لطافت برگ صبح چون مینای آینه … از کران تا کران با حس خوب ابدیت لحظه ها آهسته تر شمرده می شوند در این اوج پرواز در هوای باهم معنای وجود

مانا
مانا

بیان این همه نامانا و ناماندگار مانای من… هنوز در تلاطم مسیر به دنبال دستان پر از آرامشت می گردم گاه با نگاهی پر از معنا و مفهوم به خود می بالم که تو بالم داده ای گاه با یادی که به یادم می اندازی تمام غیر تو از یادم می روند گاه به اندازه

حدیث آشنایی
حدیث آشنایی

حدیث آشنایی ات بار دیگر امروز مرا پاک کرد…چون آب بی برگ…چون ابر بی خاک…چون روح اله… لحظه ها را می شمارم و می نویسم تا بانگ درگاهت آید به گوشم…تا بخوانم تو را…تا بجویم تو را و بستانم خود را ز خود… لب بام غروب خورشید می نشینم تا ستاره ی یمانی…می خوانمت از

دوباره اردیبهشت
دوباره اردیبهشت

صدای نم نم بارانت نوید آمدنت می دهد، شکوفه ها با بوی تو شب را سحر می کنند، گل های شب بو با هر نسیمی عشق را فریاد می زنند و ستاره ها همدمی از جنس نور می شوند… وقتی بهار و اردیبهشت می شود اشک های آسمان و لبخندهای آفتاب به اوج می رسند…

روزهای نو
روزهای نو

این روزهای تازه در سال جدید با قراری از خورشید آغاز شدند… در تقویم امسالم، لحظات تحویل را با تقدیم مهر آغاز می کنم…لحظاتی که ایستاده مقابل آستان جانان و چشم به دامان اشک، دست به دامنت شدم… این بار نه بهانه ای، طلبی یا خواهشی، بلکه تنها برای بودن در هوایت به کوی تو

دیدار
دیدار

در این صبح که احوالم نزدیک به همین لحظه های دیدار آیینه و آفتاب هست به مجالی تازه از مهر بی غایت تو دست به دعا شده ام تا کوچ پرستوهای مهاجر به کوی تو پرآواز شود. آنجایی که هوا، تنها یاد توست و نفس، نام تو… جز این چه باید که تو را همچون

آغاز فصلی دیگر
آغاز فصلی دیگر

جاده ای که ابتدا و انتهایش فراموشی است، به سرگردانی می کشاند. پیچ و خم هایش سراسر بیان ترس و واهمه قبل از رسیدن و تجربیات تلخ و شیرین بعد از گذشتن است. مسیری که سیر می کند به سمت آنچه که درونت ساخته ای! این اختیار، دچاری اجباریست… زندگی به معنای دلسپاری به عهدی

چراغ خانه
چراغ خانه

خانه ام برای چراغی از تو خاموش مانده است… وقتی سروده ای ساده از دل این صاحبدل خرابات پراواز گشته، دیگر چه می ماند میان من و این همه دلتنگی های بی وقت… شاید از عشق ترسیده باشم، شاید از سوختنم باشد… نه تنی برای مسیری ، نه عقلی برای گره زدنی، نه دلی برای