به رنگ آسمان

به رنگ آسمان به رنگ آسمان

امشب دلم برای تو چون موجی خموش به خاک می افتد،امشب برای دیدنت ابرهای پیدا و پنهان دیار عبور را می شکافم،آنگاه که نگاهی به روشنای حقیقت به چشمان بی تابم روی افکند؛به بلندای طلوع خوش نشینان درگاهت اوج میگیرم و به اندازه ی سکوت نظرگاهت به لطف قدم های دلنشینت آرام و خاموشم!دل در پناه کیست؟به صدایی که همین نزدیکیست،به همین تافته های دستچین لحظه های بی قراری،تا سکوتی دیگر…
***
در کرانه پهنه ی آبی آسمان در کنار شمیم طوطیایی که از کویت بر جانش نشسته، تنها نگاه است که معطوف به بی منتهی گشته! شاید به امید راهی یا نوایی یا نار و نوری…
***
نقطه ی عطفی میان هزار باد و بید هوای اطرف، سمت و سوی منزلی رهسپار شد که هیچ در و دیواری نداشت، گویی تنی بی جان است، ولی جانی است که لباس تن را نمی بیند و آن، اوست! نه خودی می بیند و نه مایی! باخبر بی خبری است که تنها جان بر کف مانده! تناقض در نگاه و دل است! چه شده؟! به هیچی رسیده که همه شده! به او رسیده است…
***
ذره ذره از نور تا زمین، به فاصله ی نگاه تا چشمی است! نار است و با دیدنش آتش لشگر می کشد، نور است و با ندیدن به ناکجاآباد رهسپار می شود! سیر در فضای وجود تا عدم، به نازکی گلویی عطش آلود و صدایی به نام «آه» است…
***
دل، منزلی است به اندازه ی الفبای حضور! حضور همیشگی از بودن تا هستن و تا شدن! دلت کجای هستی است؟!
***
تشنه ی فشردن دستی لطیف، عهدی سنگین همراه دارد، تا آنجا که وفا به آن شود! و بودن در هوای گرمای سراب، تمام خاکی شدن است. به رنگ آسمان، نقشی بر خوان هستی به معنای چشمی تا انتها بکش…
***
امروز، به مناسبت هزار بودن هزاره های بوستان روزها جشن میگیرم، آخر قرار است فصل جدیدی از حافظیت عالم جان بر حال مضطر آغاز گردد و به مدد نار و نور همیشگی، رهگشایی دل آویخته کنند…
***
امشب از کنار خواب من عبور کن…

امشب از کنار خواب من عبور کن…

یک دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *