تماشاخانه دل

تماشاخانه دل تماشاخانه دل

در این تنگین قفس تنها، از پنجره خیال تو، بارها و بارها به نگاه نشسته ام…عشقی که آتش به جانم می زند و دلم را به آنسوی هوای پس از باران می کشاند…آنجایی که نامش سرزمین “صبر” است…همانجایی که صبا، حامی غم آلود نسیم، ذهن و خیال را با تار و پودش به دوست می بخشد تا امیدی برای نگاه ماند…

زیباترین لحظات آشنایی آن دم رقم خورد که در تلاطم رویاهای بی قراری و خسته ترین نفس های بی تابی، آسمان چشمانت به نگاه های خاموشم سایه افکند و هوای آفتاب به ترنم سبزه های دلدادگی تقدیم شد…نقش وجودت تمام صفحات خیالم را رنگ زد و حضور گرم پر از یاد و نامت چون الف قامت یار به جانم معنا بخشید و حرف های دیگر، همه در خواب و بیداری مست شدند…

روزها را با هزار حرف غرور انگیز ساکنین آبادی های زمینی به آسمانی ترین شب های پر از نگاه عریان می سپارم و تا صبح در انتظار اولین نسیم، ایستاده به خیال رویت، پر از خالی می شوم…از خواب آلوده ترین آرزوهای فردایی سخن می گویم که فانوس به دست در کنار مسیر تو خودنمایی می کنند…اما این بار هرچه چشم بی نگاه را به باد می دهم و تنها از تو و برای تو می گویم…

احساسم نزدیک و دلم سرشار از فضای طنین انگیز آواهای بی صدا و بی سکوت تپش های قلب است…اوج دردهای آرام و قصه سرزمین مردمان عرش نشین…

پلکی بزن و تماشایم کن که نگاه پر از صلح تو به وسعت تمام چشمان من است…و این اشک، تنها عصاره وجودم به پای تو بوسه می زند…

هرچه اشک…هرچه آه…هرچه داشته و نداشته…هرچه هست و نیست…هرچه من و ما…از آن تو…

تو را به خدا پلکی بزن و تماشایم کن که نگاه پر از صلح تو به وسعت تمام چشمان من است…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *