دلم باران می خواهد

دلم باران می خواهد دلم باران می خواهد

آسمان…آن نگاه آبی…آن اشک های بی بهانه…آن چشمان سرشار از نور…آن سفیدی آیینه خیز….
زمین…این خاک بی ارزش…این آب های ناآرام…این مردمان خودبین…این صداهای بی صدا…
باران…
باران…میدانی…بازهم هوایم ابریست…
چقدر فاصله از زمین تا آسمان…من که نمی دانم آسمان کجاست و کیست…اما زمین چقدر از آسمان دور است…
باران…تو خوب می فهمی وقتی که از آسمان می آیی…حتی بلندترین زمین ها به آسمان کمر خم می کنند…
باران…تو کیستی؟

همه ی آسمان و زمین و آب و ابر…در دستان توست…
نگاه بر تو عظمت آفرینش است…
نگاه تو مقدس است…
اندازه ی من به درازای ذره ای صلاح و اصلاح اگر هست به نگاهی یا صدایی یا عبوری…
عبور کن…

دلم هوایت کرده…

ببار باران…

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *