دیدار

دیدار دیدار

در این صبح که احوالم نزدیک به همین لحظه های دیدار آیینه و آفتاب هست به مجالی تازه از مهر بی غایت تو دست به دعا شده ام تا کوچ پرستوهای مهاجر به کوی تو پرآواز شود. آنجایی که هوا، تنها یاد توست و نفس، نام تو…
جز این چه باید که تو را همچون گلی میان همه خار و خس ها کنج دلم گذارم و تا ابد کنار پنجره سحرگاهی به تو نظر کنم…
صدای پای تو هر صبح از کنار همین پنجره ها می گذرد و من همچنان از دور، از این زمین، آسمانت را می طلبم…
نگاهم به چشمانت و شعرم برگ سبز…
از این زمین به آن سوی کوه قاف یعنی حرف آخر عشق یعنی جایی که عشق پایان می یابد، هزاران سلام…
سلام…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *