رها

رها رها

آرام تر که بگذرم، به رود چو آفتاب مهرت می رسم، جایی که آيينه ها گواه تکرار بودن هاي توست…

بیش از هرآنچه که در این هوا، از تو سخن ها باشد… میان من و این کوچه های تنگ، تنها نگاه، بهای آمدن است…

آشناتر از همیشه و غریب تر از دور، با کاروانی از وجود، نشانی کوی تو را به سینه حک می کنم که مبادا ناله های شبانه ام گل صد برگت را تر کند… که بدانم حضور تو ای هماره! سرآغاز راست ترین راه ها و ژرف ترین مفاهیم است…

مگر بی برگی چه سازی دارد تا با سکوتی بی تاب، سرود عشق را آواز خواند؟

بگذار شبی را تا سحر به اندازه نسیمی غم آلود و بی بالی کبوتری عاشق و دلی سرشار از تو، تو را… و فقط تو را… بخوانم تا معنایم کنی…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *