لحظه ای برای تو

لحظه ای برای تو لحظه ای برای تو

تنها بود…خیلی..
فقط زمین طاقت گام هایش را داشت…
چشمانش را دنبال می کردی,به اوج می رسیدی…
نفسش گرم بود چون فریاد…
گرمی دستانش را می توانستی با تمام وجود حس کنی..
و
شهر ساکت بود چون من بهت زده..
هوایش سرد بود چون نگاه های خواب آلود من..
مهتابش دیگر نای نداشت..حتی یک لحظه…

شاهدش آسمان بود…
دیگر زمین حس نمی کرد..
چشمانش را بست..
به آسمان سپرد..

کم کم خورشید می خواست پرده بردارد تا ..
دیگر تا ندارد
چون
رفت
او رفت
برای همیشه رفت
.
.
او برای این لحظه آمده بود

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *