لحظه های بی قراری

لحظه های بی قراری لحظه های بی قراری

و لحظه های بی قراری…
دیشب که ملامتی به درازای هزار راه نرفته را به تن دیدم و افسوس بر جانی که باقی مانده ی هزاره ها بود…
آنقدر خسته از نگاه و شاکی به خیالی پر از آه…
دیشب تنها آغوش بانگ های شب بوهای جوار گلدسته ها را حس می کردم…
و صدایی از دور که ماه را در آب آهنگی می نواخت…
دیشب…
نگاه در نگاه…
مانای من…
به همان قدری که قدر دانسته یا ندانسته به تمنای حضورت بی منتها خواهشی دارد،
جوابم بده…
نگاهم کن…
صدایم کن…
از اوج آسمانها…
صدایم باش…گوشم باش…نگاهم باش…زبانم باش…
قلبم باش…مانای من…
مانای من…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *