نگاه بارانی

نگاه بارانی نگاه بارانی

آشنای من…
طلوع نزدیک است…
عجب هوایی دارند آسمان و ابرهایش که نور را با تمام وجود به خود نشانده اند…

و حال…
آغاز…
به نزدیکی خانه اش که رسیدم…عطری در فضا بود که ذهن را به تمنایی از جنس روشنی می رساند…

هنوز با هزار شاخ و برگ هایش انس نگرفته بودم…هنوز میان هجوم خیالش نقشی از وجود را نکشیدم…هنوز با نامش خاطره نسروده بودم…
هنوز در هنوزهایی که به سرانجام نرسیدند…
نه از روی حواس و آگاهی…و نه از عبور…

سوز و ساز بی منی عجب آهنگی می نواخت…
و …
حضور…
همچون الف قامت…
چون کاه میان کوه…
گاه سبز و گاه زرد…گاه سیاه و گاه سفید…
گاه، بی رنگی…گاهِ بی رنگی…
حدیث راه گفت و نُقل کلامش درمان تمام دردها و بی دردی ها شد…
و …
نگاه…
بالی به پهنای بی کرانی، سیاحتی از بقا تا فنا داشت…معنا، معنی شد…و وجود، تفسیر…
همه…
آینه در آینه…
هستی را آب کرد…
و …
اشک …
قصه ای ناتمام از آنچه که هست و نیست برای بودن تا شدن…
و …
باران…
حاصلی از نگاه و اشک در آستانش… به تصویری از حضور و آغاز آشنایی…

می بارد…
می بارد…
می بارد…
من سبز می شوم…

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *