پر پرواز

پر پرواز پر پرواز

در انتهای گذشته ای دور

در پهنای کشیده شده ی آسمان

آنجایی که آخرین معنا را …

آنجایی که هنوز تار و پود می نگارند …

نه به آنکس که زمان را خریدار است

نه آنکه مکان را فروشد

نه خبری از بیع است و نه سودی

آنجا سوز می شناسند

آنجا وجود را خریدارند

آنجا “من” می دهی، “خود” می گیری…

بر در آستانش که رسیدی…

سایه ها خجل

پنجره ها باز

آفتاب خسته

طلوع و غروبی برابر

ابرها پنهان و شرمساز

خلوتی ساده

نه صدایی

نه سکوتی

بی تاب از استاده بودن

آگاه یا ناآگاه

ناگهان

بوی عود…

در این روز های بی سردی و بی گرمی

به جستجوی حضوری متفاوت

که تنها آسمانش او را دیده

با صبری سرد و خسته

و پایی لرزان و سبیل وار…

نقشی را به نگاهی

حرفی را به خاطری

و دلی را به راهی

تنها خواهمش…

این شب ها

آسمان خاموش

کبوتر سر در گریبان

لالایی بیدار

شمعی در تاریکی

همنوا با تنهایی

به ابرها می سپارد

رسم اشک ریختن را…

ماه چقدر ترسان از جلوه نمایی است

اینجا، یعنی زمین

چنان آبی است که نگرانی شب از ندیدن آسمان را عبور داده است

چقدر اینجا آشناست…

و اینجاست …

همان بوی عود…

پر پرواز است…

4 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *