آرشیو ابرچسب : آغوش

مانا
مانا

بیان این همه نامانا و ناماندگار مانای من… هنوز در تلاطم مسیر به دنبال دستان پر از آرامشت می گردم گاه با نگاهی پر از معنا و مفهوم به خود می بالم که تو بالم داده ای گاه با یادی که به یادم می اندازی تمام غیر تو از یادم می روند گاه به اندازه

تمنای باران
تمنای باران

نسیم سحرخیزت آفتاب را هدیه می کند ابرها در زمره بی کس بودن غروب می کنند آسمان خالی است سرشار از سکوت … پا به پای چشمه از آب تقلید می کند رنگش را بویش را و صدایش را … لانه تنهایی من در آسمان مهر تو چون خورشید می تراود صدای آسمان ندای با