آرشیو ابرچسب : اشک

دوباره اردیبهشت
دوباره اردیبهشت

صدای نم نم بارانت نوید آمدنت می دهد، شکوفه ها با بوی تو شب را سحر می کنند، گل های شب بو با هر نسیمی عشق را فریاد می زنند و ستاره ها همدمی از جنس نور می شوند… وقتی بهار و اردیبهشت می شود اشک های آسمان و لبخندهای آفتاب به اوج می رسند…

دلم باران می خواهد
دلم باران می خواهد

آسمان…آن نگاه آبی…آن اشک های بی بهانه…آن چشمان سرشار از نور…آن سفیدی آیینه خیز…. زمین…این خاک بی ارزش…این آب های ناآرام…این مردمان خودبین…این صداهای بی صدا… باران… باران…میدانی…بازهم هوایم ابریست… چقدر فاصله از زمین تا آسمان…من که نمی دانم آسمان کجاست و کیست…اما زمین چقدر از آسمان دور است… باران…تو خوب می فهمی وقتی که

نگاه بارانی
نگاه بارانی

آشنای من… طلوع نزدیک است… عجب هوایی دارند آسمان و ابرهایش که نور را با تمام وجود به خود نشانده اند… و حال… آغاز… به نزدیکی خانه اش که رسیدم…عطری در فضا بود که ذهن را به تمنایی از جنس روشنی می رساند… … هنوز با هزار شاخ و برگ هایش انس نگرفته بودم…هنوز میان

تماشاخانه دل
تماشاخانه دل

در این تنگین قفس تنها، از پنجره خیال تو، بارها و بارها به نگاه نشسته ام…عشقی که آتش به جانم می زند و دلم را به آنسوی هوای پس از باران می کشاند…آنجایی که نامش سرزمین “صبر” است…همانجایی که صبا، حامی غم آلود نسیم، ذهن و خیال را با تار و پودش به دوست می بخشد تا

در جستجوی بهانه ای
در جستجوی بهانه ای

همچون درختی خشکیده با لباسی کهنه با شاخه هایی چون دستان تنیده در صحرای بی کسی به حسرت جویباری از اشک،بهانه ای را جستجو می کنم. کوه ها و تپه ها نظاره گر ریشه های برآمده از خاک بی حیا هستند. با حضور ستارگان آتش را چون دود کهکشان بر آسمان می چینم. سایه ام