آرشیو ابرچسب : حضور

نگاه بارانی
نگاه بارانی

آشنای من… طلوع نزدیک است… عجب هوایی دارند آسمان و ابرهایش که نور را با تمام وجود به خود نشانده اند… و حال… آغاز… به نزدیکی خانه اش که رسیدم…عطری در فضا بود که ذهن را به تمنایی از جنس روشنی می رساند… … هنوز با هزار شاخ و برگ هایش انس نگرفته بودم…هنوز میان

بارانی بهاری
بارانی بهاری

بوی آسمان می آید بوی باران بوی خدا …. نمی دانم اشک با خدا چه عهدی بسته که نام هر دو یادآور دیگری است …. در سنگرگاه اشک در جستجوی چشم خریدار زمانی هستم که با یادت نگاهم می کنی شاید بهانه می کنم ابر بی آبی را شاید حضور را …. معنای بامعنا بودن

به رنگ آسمان
به رنگ آسمان

امشب دلم برای تو چون موجی خموش به خاک می افتد،امشب برای دیدنت ابرهای پیدا و پنهان دیار عبور را می شکافم،آنگاه که نگاهی به روشنای حقیقت به چشمان بی تابم روی افکند؛به بلندای طلوع خوش نشینان درگاهت اوج میگیرم و به اندازه ی سکوت نظرگاهت به لطف قدم های دلنشینت آرام و خاموشم!دل در

تماشاخانه دل
تماشاخانه دل

در این تنگین قفس تنها، از پنجره خیال تو، بارها و بارها به نگاه نشسته ام…عشقی که آتش به جانم می زند و دلم را به آنسوی هوای پس از باران می کشاند…آنجایی که نامش سرزمین “صبر” است…همانجایی که صبا، حامی غم آلود نسیم، ذهن و خیال را با تار و پودش به دوست می بخشد تا

رها
رها

آرام تر که بگذرم، به رود چو آفتاب مهرت می رسم، جایی که آيينه ها گواه تکرار بودن هاي توست… بیش از هرآنچه که در این هوا، از تو سخن ها باشد… میان من و این کوچه های تنگ، تنها نگاه، بهای آمدن است… آشناتر از همیشه و غریب تر از دور، با کاروانی از وجود،

پر پرواز
پر پرواز

در انتهای گذشته ای دور در پهنای کشیده شده ی آسمان آنجایی که آخرین معنا را … آنجایی که هنوز تار و پود می نگارند … نه به آنکس که زمان را خریدار است نه آنکه مکان را فروشد نه خبری از بیع است و نه سودی آنجا سوز می شناسند آنجا وجود را خریدارند