آرشیو ابرچسب : همه تو

دیدار
دیدار

در این صبح که احوالم نزدیک به همین لحظه های دیدار آیینه و آفتاب هست به مجالی تازه از مهر بی غایت تو دست به دعا شده ام تا کوچ پرستوهای مهاجر به کوی تو پرآواز شود. آنجایی که هوا، تنها یاد توست و نفس، نام تو… جز این چه باید که تو را همچون

تماشاخانه دل
تماشاخانه دل

در این تنگین قفس تنها، از پنجره خیال تو، بارها و بارها به نگاه نشسته ام…عشقی که آتش به جانم می زند و دلم را به آنسوی هوای پس از باران می کشاند…آنجایی که نامش سرزمین “صبر” است…همانجایی که صبا، حامی غم آلود نسیم، ذهن و خیال را با تار و پودش به دوست می بخشد تا

رها
رها

آرام تر که بگذرم، به رود چو آفتاب مهرت می رسم، جایی که آيينه ها گواه تکرار بودن هاي توست… بیش از هرآنچه که در این هوا، از تو سخن ها باشد… میان من و این کوچه های تنگ، تنها نگاه، بهای آمدن است… آشناتر از همیشه و غریب تر از دور، با کاروانی از وجود،